زندگی
زندگی حکایت مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند:
فروختی؟
گفت :نخریدند تمام شد.
دانی از زندگی چه میخواهم..... من تو باشم تو... پای تا سر تو
زندگی حکایت مرد یخ فروشیست که از او پرسیدند:
فروختی؟
گفت :نخریدند تمام شد.
|
|
| |
مجنون و خدا
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام العلثتش کرده بود
گفت یا رب ازچه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای؟
خسته ام از عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو این بلای تو من دیگر نیستم!
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
یک عمر با داغ لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی!![]()
عاشقیمو قایم کنم تو طالع تو گم باشم
گفتم که گفتی ما دوتا به درد هم نمیخوریم ولی یه جا مثل همیم هردومون از غصه پریم
گفتم که گفتی میتونیم یادی کنیم از همدیگه اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمیگه!
مجنون
اگر عاشق شدی این را بدان
لیلی بد اخلاق است
ولی مجنون هم صابروهم بردبار است
هم در عشق خلاق است
اگر مجنون برای دیدن لیلی
بیایدخانه دربشته است
ولی چون عاشق و دیوانه است
درب دلش باز است
اگردیدی که لیلی دست رد
بر سوی مجنون زد مکن منعش
که اوهم عاشق است اما
چه میباشد که او لیلی بدان که طبع او ناز است
اگر مجنون برای دیدن لیلی نشست نوبت تماشاییست
که در این انتظار لیلی زمجنون بیشتر
گریان ونالان است
باامیدی گرم وشادی بخش
بانگاهی مست ورویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب درکنج تنهایی
بی کمان روزی زراهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خوردبر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشدشعله خورشید
برفرازتاج زیبایش
تاروپود جامه اش از زر
سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از دروگوهر
می کشاندهرزمان همراه خود سویی
باد...پرهای کلاهش را
یابر ان پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم اهسته می گویند
"آه ...او با این غرور و شوکت و نیرو"
"در جهان یکتاست"
" بی گمان شهزاده ای والاست"
دختران سر میکشند از پشت روزنها...
گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غبار..
در تپش از شوق یک پندار...
"شاید او خواهان من باشد"
لیک گویی دیده ی شهزاده ی زیبا
دیده ی مشتاق آنان را نمیبیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
میرود شادان به راه خویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
مقصد او... خانه ی دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته میپرسند
«کیست پس این دختر خوشبخت؟»
ناگهان در خانه میپیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست... آری... اوست
«آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شب ها خواب میدیدم که می آیی»
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه میبندد
«ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله ی خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره... قصر پرنور است»
مینهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
میخزم در سایه ی آن سینه و آغوش
میشوم مدهوش
باز هم آرام و بی تشویش
میخورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه ی سم ستور باد پیمایش
میدرخشد شعله ی خورشید
بر فراز تاج زیبایش
میکشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده ی حیران
زیر لب آهسته میگویند
«دختر خوشبخت!...»
فروغ فرخزاد
نظر یادتون نره...